پاسخم گو به زبانی که نگاه من و توست... - تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 18:46
نگاهم به دندون خلفی بیمار بود و دستم تند تند آمالگام از خانوم نون می گرفت و داخل حفره ی تراش خورده می چپوند. صدای موبایل از دوردست اومد. خیلی شبیه گوشی خودم بود. محل ندادم. بار دوم شروع به زنگ خوردن
هوپ و بیماران در هفته ای که گذشت. (٦) - تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 18:46
ایچ- زن خیلی خوشرو و لاغر بود! بچه اش رو برای تکمیل پرونده به من ارجاع داده بودن. معاینه کردم و گفتم عکس میخواد. - عه دفترچه اش تو ماشینه. دوید و رفت آورد. عکس رو نوشتم. -خودم هم میخوام باردار شم، م
همسایه ها یاری کنین تا من وبلاگ داری کنم! - تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 18:46
بچه ها چون می بینم که خیلی دوست دارین شیوه شماره گذاری پست هام رو، گفتم بیام ازتون کمک بگیرم شیوه های شماره گذاری جدید بهم پیشنهاد بدین. بیاین ببینم چند مرده حلاجین! :-)))
البته من عصب کشی رو پیشنهاد میکنم، ولی نظر شاعر هم محترمه! - تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 18:46
تو مثل دندانی هستی که درد می کنی؛ رسیده ای به عصب! اما من دلی ندارم برای کندن، می فهمی دوست داشتنت چقدر دردناک است؟ #نسترن_علیخانی + صفای تمام سینگلا! ++ امروز شخصیت نارسیستیکم عود کرد و بعد از این
آرزو به دلم ماند، تلافی کند نگاهم نگاهت را... - تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 18:46
حقیقتا دلم میخواد بیام پست بذارم ولی نمی دونم ( یا شاید نمی خوام) غیر از خاطرات طرحی از چی بنویسم و دوست هم ندارم که پست هام پشت سر هم از بیمارهام باشه. ذهنم پر از حرفه که بیارم توی وبلاگم ولی از طرفی
دردمو با چه زبون به این و اون حالی کنم؟ - تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 18:46
این مَرَضی که هم دوست نداری تنها باشی، هم وقتی تو جمعی و موضوع بحث واست جذاب نیست، تمرکز نداری و حواست پرت میشه و میخوای سرت رو بکنی تو گوشیت تا حرف های طرف حالا فرق نداره همخونه، پدر، مادر، مادربزرگ،
تو از دست ندادی بفهمی چیه ترس از دست دادن/ جای من نبودی بدونی چیه فرق بین تو و من - تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 18:46
میدونی؟ من آدم رها نکردن بودم. کسی که اگه ده دقیقه ای از فیلمی رو می دید و می فهمید مزخرفه؛ بااااید تا آخرش رو نگاه می کرد و اگه کتابی رو شروع می کرد و جذبش نمی شد هم کِرمش میگرفت تا آخرش بخونه که بب
هوپ و بیماران در هفته ای که گذشت. (٧) - تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 18:46
ا- گفته بودم سر و کله زدن با یک عده از پیرمرد پیرزن ها چقدررر سخته؟ اونهایی که بزرگ خانواده ان و همیشه حرف حرف خودشون بوده حتی اگه اشتباه بوده! من تا حالا با کلی ازین افراد محترم برخورد داشتم. مرد مو
بسکه زندگی نکردیم، وحشت از مُردن نداریم/ ساعتو جلو کشیدن، وقت غم خوردن نداریم... - تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 18:46
یه وقتی به خودت میای می بینی که معتاد کار کردن شدی. جسمت کم کم صداش درمیاد ولی چاره ای نداره، عادت می کنه و اون هم عَمَلی میشه. ماه های آخر طرحمه و بالاخره یک روز آف اون وسطا تونستم پیدا کنم و عجیبه ب
استغفرالله ربی و اتوب الیه! - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 8:04
فقط پزشکان مرد نباید چشم و دل پاک باشن ها! اعتراف می کنم پیش اومده به محض دیدن بیمار آقایی با ویژگی های مناسبِ هوپانه توی دلم گفتم: فتبارک الله... ! دندون عقل یکی از این موارد رو امروز کشیدم. بیچاره
به تنبل های شکمو احترام بگذاریم! - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 8:04
از همون دوران دانشجویی و اینترنی، از غذای سلف و بیمارستان فراری بودم. نمی دونم چطوری درست می کنن که به جز خورشت قیمه و استامبولی بقیه غذاها رو تا این حد بد می پزن آخه! وقتی به شهر طرحی اومدم هم تا یکی
تو رو به یالِ شیر قسم بچه ها رو سوژه نکن! - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 8:04
پیرو پستی که نوا گذاشته بود و از خاطرات جالب و بعضا خفت آور کودکیش نوشته؛ من هم یاد یک سری از این دست خاطرات افتادم و تصمیم گرفتم بیام آبروی خودم رو بر باد بدم! (البته با اعترافاتی که من اینجا می کنم،
بی رنگ رُخت زمانه زندانِ من است... - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 8:04
فارغ از بحث های فمنیستی و خودت مگه یه وَری هستی که نتونی و چه نیازی به مردها هست وقتی با کمی تلاش خودت یاد میگیری و غیره و غیره، هر بار که می خوام گردنبند و گوشواره و اینطور جینگیلیجاتم رو بندازم، هر
ای شباهنگ، فری، ملینا/ نبینم تو کوچه برینا - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 8:04
اون شب قرار گذاشتیم تا جایی که میشه بخوریم و فکر کالری مالِری رو ببندازیم دور. به مرز ترکیدن در کافی شاپ رسیدیم ولی اون دو نفر هوس فست فودم کرده بودن! دو ساعتی الکی از این مغازه به اون مغازه رفتیم که
اینجا همه چی درهمه! (٩) - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 8:04
I- تا مرد دهانش رو باز کرد، از دندون های خوشرنگ و بوی ناب دهانش متوجه شدم که بله آقا سیگاری که چه عرض کنم، heavy smoker ه! - آقا سیگار می کشین؟! ابروهاشو بالا انداخت: نه. -ولی سیگار می کشین! صداش رو
حالا راه تو دوره، دل من چه صبوره... - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 8:04
حقیقتا این حجم از بی حرفی و سکوت در این وبلاگ کم سابقه است. چک کردم توی آبان ماه ٤ تا پست گذاشتم که فقط اسفند ٩٤، باهاش در این تعداد کمِ پست، برابری می کنه. چی میشه که آدم کم حرف میشه؟ شاید دلیلش این
من باور دارم یک روز لبِ ما هم می خنده! :-) - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 8:04
جدیدا وقتی صبح ها توی پانسیون از خواب بیدار میشم، از اون دور دورا نوای خوندن دعای عهد با صدای همون قاری معروفش، به گوشم می رسه و ذهنم رو پرت می کنه به هفت هشت سال پیش. به ایام درس خوندنم تو طبقه ی منه
جنون - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 8:04
حقیقتا لذتی بالاتر از خرید اون هم خرید کتاب هایی که چند وقته لیست کردی، نیست.
یه خواهش، دیگه موهاتو نبافش... دلم لک زده واسه پیچ و تابش! - تاریخ: 1397/9/15 ساعت: 8:04
هفت و پنجاه و هشت دقیقه بود که انگشت زدم و به سمت اتاقم رفتم. دسته ی در اتاقم رو پایین کشیدم. باز نشد. قفل بود. پس خانوم نون نیومده هنوز. سرکلیدی دندونیم رو از زیپ پشتی کیفم درآوردم و در رو باز کردم.
ُتحفه ای برای دوست... - تاریخ: 1396/11/21 ساعت: 20:58
بفرمایین ترشی، تازه ی تازه، داغِ داغ، زوم کنین تا بهره ی کافی رو ببرین... هر چی گفتین توی دلتون، خودتونین با عرض معذرت! :-))))

برچسب‌های مرتبط

رمز خود را فراموش | رمز خود را فراموش کرده ام | رمز ایمیل خود را فراموش کرده ام | fortune teller 100 true | fortune teller 1962 | fortune teller 1930 for v4 | i hate onions | i hate onions meme | i hate onions reddit | سکوت میکنم