یه روزی استقلالی بودیم، الان می خوایم استقلال پیدا کنیم! - تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 20:12
همین الان که ظهر نشده هلاک شدم از خستگی و هر لحظه یادم میوفته ناخن گیر برنداشتم، نخ و سوزن برنداشتم، دمپایی یادم رفت و باز هم کلی وسیله وسط اتاقم هست که جا واسشون ندارم؛ مادرجان شکوهم هم ازون ور میگه: بنویس توی برگه زردچوبه، آویشن، فلفل، عدس، سویا، امم بده بقیه اش رو خودم بنویسم، بابات رو بفرستم بره...
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی، من به اندازه زیبایی تو غمگینم - تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 20:12
واسه تاکسی دست تکون داد. تاکسی ایستاد. با خوش رویی با راننده سلام و احوال پرسی کرد. به خودم گفتم: یا با راننده آشناست یا رسم مردم شهر اینطوریه! نکنه منم باید احوال پرسی میکردم با راننده؟! زشت نبود فقط نشستم توی ماشین و گفتم اداره بیمه؟ -سلام! حال شما خوبه؟! خسته نباشین. با من بود مثل اینکه: سلام، مم...
بازم خداروشکر که الحمدالله، وگرنه والا به خدا! - تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 20:12
+ یعنی فقط دختری به اسم هوپ، می تونه خسته و کوفته و از شهر محل کارش نرسیده با خواهرش بره بازار با هدف خرید مانتوی مشکی بلند که در محل طرحش توی چشم نباشه بین اون همه زن مذهبی چادری که به طور کامل صورتشون رو با چادر می پوشونن، ولی وقتی تقریبا بیهوش و آش و لاش می رسه خونه، توی پاکت خریدش مانتوی سِدری ف...
پروانه شدن خوبه، از پیله بزن بیرون... - تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 20:12
نشسته ام پشت میز سبز رنگم که خیلی خوشگل با یونیت و پرده ها هماهنگه و رَوِش کار اتوکِلاو ( دستگاهی که وسایل رو استریل می کنه) رو از توی دفترچه اش می خونم. در اتاقم رو بستم؛ ولی حواسم هست که نترسم چون به ندرت پیش میاد بیماری در بزنه و اکثرا یهویی می پرن داخل! صدای آشنا و خش دار مَردی از بیرون میاد. یک...
هنوز از صدای بلندِ ترکیدن کُمپرسور یونیت، قلبم تاپ تاپ میزنه! - تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 20:12
همخونه ام، که یک پزشکه، قفل در ورودی رو باز کرد و از همون دمِ در بلند و پشت سر هم گفت: هــوپ! هوپ! بیداری؟ بریم؟! من؟ آماده بودم؟ حاشا و کلّا! توی اتاقم، خواااب بودم. با ترس بیدار شدم و سیخ نشستم. اومدم بگم چه عجب زود اومدی بریم، که چشمم به ساعت افتاد. ٧:٥١ !! من ساعت ٨ باید انگشت میزدم توی مرکز! بر...
تو اومدی با حضورت، که زندگیم رو بیشتر اسیر غم کنی... - تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 20:12
اگه یک روز مخترع عینک آفتابی رو پیدا کنم، میرم جلو و دست هاش رو می بوسم؛ نه به خاطر اینکه محافظی برای چشم ها در برابر آفتاب ایجاد کرده، نه! بلکه واسه ی اینکه با این اختراعش، باعث شد امروز بدون اینکه مامانم رو بترسونم از چشم های مُتورمم، سریع وارد اتاقم بشم. این نیز بگذرد، قوی باش هوپ جانم... * ترس ا...
همگی قول می دهیم که باغبان خوبی باشیم+ الحاقیه - تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 20:12
١- "خانم دکتر قول می دم از این به بعد مسواک بزنم. یعنی ما تُرک ها سَرِمون بره، قولمون نمیره. ١٥ سال پیش به یکی قول دادم سیگار نکشم، دیگه نکشیدم. الان در این لحظه به شما قول میدم که تمام دندون هام رو درست کنم و مسواک بزنم. قول مردونه! " در حالیکه خنده ام گرفته، به مرد درشت هیکلِ زیر دستم میگم: باز کن...
درسته خودم شبیه مونیکام، ولی "جویی" با اختلاف محبوب ترین شخصیت بود واسم! - تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 20:24
پیاده اش کردم تا سریع بره بلیت گیر بیاره و سر فرصت ماشین رو پارک کنم. هوا به شدت چند شب پیش سرد نبود. توی پیاده روی شلوغ طبق عادت، تند تند، راه می رفتم تا بهش برسم. دست پسر کاغذ عطری به دست رو رد کردم، حوصله ی آبریزش بینی احتمالی رو نداشتم. ١٠٠ متر د
ریا نباشه عضو سازمان شدیم و نظام دار! - تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 20:24
چشمم بهش افتاده بود و لبخندم رو نمی تونستم جمع کنم. اوج خلاقیت طرف رو می رسوند. آقای گاف نگاهم رو دنبال کرد و گفت: خودم درستش کردم، قشنگه؟! گفتم: خیلی! میشه ازش عکس بگیرم؟! گفت: بگیر! اوایل گذاشته بودمش روی میزم، دقیقا جای این پرینتر، بهم ایراد گرف
بالام جانِ من :-) - تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 20:24
همه چیز از وقتی شروع شد که من برای اولین بار میگو درست کردم با سالاد شیرازی و ذوق زده، عکسش رو توی وبلاگم گذاشتم! واسم کامنت گذاشت ولی بدون لینک وبلاگش. اسمش خاص بود. توی گوگل سرچ و وبلاگش رو پیدا کردم. مهربونی همراه با شیطنت ذاتیش به دلم نشست. بهم م
این روا نیست که یک ثانیه بیمار شوی... - تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 20:24
فکر می کردم حالم بد بشه. سخت باشه واسم. تحمل نتونم بکنم؛ ولی تونستم. انقدر قوی بودم این چند روز که خودم هم خوشم اومد! برخلاف سه ماه پیش که توی سفر بودم و وقتی جریان رو فهمیدم؛ شوکه شدم و خیلی سریع اشک های یواشکیم به هق هق تبدیل شدن و همه دوست هام ترس
ای دوست بگیر سفت و کلاهت رو بچسب؟! - تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 20:24
نمیدونم چند نفرتون فیلم in time رو دیدین. فیلم خیلی جالبیه. اگه نخوام اسپویل کنم فقط میتونم بگم داستان شهریه که واحد پولش زمانه و مردم وقتی به ٢٥ سالگی می رسن، سنشون متوقف میشه و از اون به بعد برای ادامه ی زندگیشون باید دنبال زمان باشن. می دونین ذهن
سه شنبه ای که با موری سر شد! - تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 20:24
-یعنی شما از پیر شدن نمی ترسید؟! ... -خیلی ساده است. وقتی رشد میکنی و بزرگ می شوی، مطالب بیشتری می آموزی. اگر قرار بود در بیست و دو سالگی باقی می ماندی، عقلت هم به همان اندازه باقی می ماند. پیر شدن صرفا زوال و تحلیل رفتن نیست. رشد هم هست. چیزی بیشتر
ترس از آن دارم پس از زمستان، بهاری نباشه. دیگه سرسبزی گل اناری نباشه... - تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 20:24
به بیمار گفتم عکس دندونت رو ببینم. طفره می رفت. توی گروه، همکاران گفته بودن "خیلی خودتون رو درگیر نکنین، بکشین بره. شما نکشی، میره پیش یکی دیگه میکشه. " نفهمیدم رضایت نامه گرفتم ازش یا نه. به سمت ست اکس ( وسایل کشیدن) گوشه ی اتاق بزرگ رفتم. نمی دونم
اگه یه دنیا دشمنم باشن، مطمئنم که تو رفیقمی! - تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 20:24
به بهونه اینکه داری میری به زودی و نیستی و بعدش تنهام و بی خواهرم و دلم تنگ میشه واست و این صحبت ها؛ وادارم کرد بریم یک جایی که جدیدا با دوستاش کشفش کرده بود تا بستنی زغالی و پنکیک بخوریم. دستش درد نکنه عجب طعمی داشت جای شما خالی. در حینی که داشتیم م
به جای تسلیت، عصاره ی جانمان را می بخشیم. - تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 20:24
تُف به ریا ولی واسه اولین بار، امروز خون اهدا کردیم. خییییلی شلوغ بود. از دیشب با خواهرم رفتیم برای امروز نوبت گرفتیم. اول کار تست غلظت خون ازمون گرفتن و گفتن برین معاینه بشین. پزشک معاینه ام کرد و وقتی متوجه شد دندونپرشکم، کلی سوال ازم پرسید تا م
ما به تو یک باره مقیّد شدیم! - تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 15:14
انقدر حسم به خاطر خونه موندن در اول مهر بعد از ١٨ سال درس خوندن عجیبه، که دارم لباس هام رو می پوشم به بهونه ی سوال از آموزش درباره ی معدل ترم پیش و دفاع دوستم، برم دانشکده! * عنوان از سعدی شیرازی
دانشگاه فرصت خوبیه برای بزرگ شدن! - تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 15:14
بجز پسرهای فامیل ( cousin) و یکی دو نفر دیگه که باهاشون صمیمی هستم، همیشه سعی ام اینه که با افراد ذکوری که بزرگ شدن و قد کشیدن، با ضمایر مخاطب جمع حرف بزنم. بگذریم از بیمارهای پسر ١٨-٢٠ ساله ای که اول کار بهشون میگم: شما و وقتی می بینم میترسن از من و
مهردخت پاییزی! - تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 15:14
چند سال پیش بود که همین موقع ها پست گذاشتم و برای گذر از بیست سالگی مویه ها کردم؛ هرچند خیلی مشتاق دهه ی سوم زندگیم بودم. الان دقیقا ربع قرن از عمرم می گذره و نیمی از اون دهه ی طلایی که منتظرش بودم رو طی کردم. البته هنوز به شدت مشتاق سال های آتی ام
من چنان گریه می کنم، که خدا بغل کند مگر مرا... - تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 15:14
یه بنده خدایی می گفت: هیئت رفتن فقط اونجاش که میری یه دلِ سیر گریه میکنی و زار میزنی تا تلافی یواشکی گریه کردنات در بیاد. یادمه بچه بودم با دوستام یه حلقه تشکیل می دادیم توی روضه های دهه محرم و به سبک خودمون عزاداری می کردیم؛ ولی من هر چقدر تلاش می

برچسب‌های مرتبط

رمز خود را فراموش | رمز خود را فراموش کرده ام | رمز ایمیل خود را فراموش کرده ام | fortune teller 100 true | fortune teller 1962 | fortune teller 1930 for v4 | i hate onions | i hate onions meme | i hate onions reddit | سکوت میکنم