از امروز به بعد دیگه سنت رو بیشتر از سن واقعیت نمیگی، مطمئنم!
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 18:04
مرداد ۱۳۹۶ ( ۳ ) تیر ۱۳۹۶ ( ۱۱ ) خرداد ۱۳۹۶ ( ۸ ) ارديبهشت ۱۳۹۶ ( ۷ ) فروردين ۱۳۹۶ ( ۹ ) اسفند ۱۳۹۵ ( ۱۰ ) بهمن ۱۳۹۵ ( ۱۱ ) دی ۱۳۹۵ ( ۱۱ ) آذر ۱۳۹۵ ( ۱۳ ) آبان ۱۳۹۵ ( ۱۵ ) مهر ۱۳۹۵ ( ۱۱ ) شهریور ۱۳۹۵ ( ۱۲ ) مرداد ۱۳۹۵ ( ۷ ) تیر ۱۳۹۵ ( ۱۵ ) خرداد ۱۳۹۵ ( ۱۳ ) ارديبهشت ۱۳۹
شاخ می شویم!
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 18:04
1. کدوم انسان کامل العقلی وقتی می دونه این روزها توی هر کوی و برزنی از دانشکده، یک نفر قایم شده و به محض دیدنت، می پره توی دلت و شیرینی دفاعش رو می کنه توی حلقت، صبحانه همبرگر از شب قبل مونده اش رو میخوره؟! به این برکت قسم، از همه تون انتقام خواهم گرفت! شیرینی دفاعم رو جوری توی حلقومتون فرو میکنم که
Dance me to the children who are asking to be born
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 18:04
دنیای غیرقابل تحملی شده. پست و خالی از انسانیت. چطور تونستین از گریه های یک کودک 8 ماهه، بگذرین؟! چطور تونستین؟ چی میشه که به دختربچه ی بی دفاعی رحم نمی کنید و برای ارضای نیاز حیوانیتون، نابودش می کنین؟ این روزها بیشتر و بیشتر به این فکر می کنم که چطور میلم به مادر شدن رو از بین ببرم. این دنیا لیاقت...
10 سال آینده ی شما چه شکلی ست؟
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 18:04
چشم هام رو می بندم و به ده سال آینده ام سفر می کنم. به سال های نیمه ی سی سالگیم. با نیمه ی همیشگیم ازدواج کردم. پسرم امسال میره اول دبستان و من ذوق لباس فرم سرمه ای و دندون های شیری افتاده اش دارم. میگه میخواد خلبان بشه. تصمیم داریم عضو دیگه ای به خانواده ی خوشبختمون اضافه کنیم. از ته دلم دوست دارم
I'm Forrest, Forrest Gump
-
تاریخ: 1396/5/8 ساعت: 18:04
- به شدت دیدن فیلم " فارست گامپ" رو البته اگر تا به حال تماشا نکردین، بهتون توصیه می کنم. فیلمی بسیار زیبا، دراماتیک و پرمفهوم. از بازی تام هنکس هم که هر چی بگم کم گفتم. - "سکوت بره ها" رو هم به توصیه ی جناب یگانه دیدم و از این فیلم هم خیلی خوشم اومد، عاشق کلوز آپ هایی بودم که از صورت آنتونی ها
بشتابید برای رای دادن!
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 22:37
رفقا! امروز نوبت گروه چهارم مسابقه ی طنز نویسی نمک شو یا همون گروهیه که من هم جزئی از اون هستم. روند کار به این صورته که شما 5 تا مطلبی رو که با عنوان مطلب گروه چهارم هست می خونین. به هر کدوم از متن هایی که خوشتون اومد و به نظرتون بامزه تر بود، با دادن لایک رای میدین. برنده ی هر گروه، دارنده ی بیشتر...
سیده مریم جانم ♡
-
تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 6:02
خب اعتراف می کنم از همون مراحل ابتدایی گرفتارش شدم و مرحله به مرحله بیشتر در منجلاب عشقش فرو رفتم! امشب اصلا و ابدا تصور نمی کردم بتونه از پس فالوورهای زیاد شیخ حسین بربیاد. شاید جوگیر به نظر بیام ولی واقعا از صعود سیده مریم کشفی به جمع چهارنفر برتر خنداننده شو خوشحالم. ؛-) نمی دونم چه رشته ای می
کنترل+ آ، شیفت+دلیت
-
تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 0:06
میدونی رفیق؟ همیشه اولین قدمم واسه فرار از یک ناراحتی، نادیده گرفتن هر چیزی که مربوطه بهش بوده. عکس ها، آهنگ ها، فیلم ها، ایمیل ها، چت ها، پست ها سریع پاک میشن. هدیه ها، یادگاری ها از جلوی چشمم دور میشن. اسم ها، کافه ها، خیابان ها، شهرها وارد منطقه ی "اسمش رو نبر" میشن. این جوری ذهنم فریب می خوره و
گاهی به کتاب هایت نگاه کن...
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 16:24
پیرو بازی وبلاگی هولدن، رفتم سراغ کتابخانه ام تا دنبال کتاب هایی بگردم که بقیه به من هدیه دادن و صفحه ی اولشون پر از رمز و رازه! فکر می کردم فقط کتابی که یکی از دوستان وبلاگیم بهم هدیه داده رو واسه نشون دادن دارم؛ ولی خوشبختانه چند مورد دیگه رو هم پیدا کردم. این دوست عزیزم پزشکی می خوند. پس از سوت
شت!
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 16:24
فقط از ذهنم این فکر رد شد که کاش یک نفر مثلا پدرجانی، خواهرجانی، نمی دونم هر کسی میومد و هارد اکسترنال پر از فیلمم رو ازم می گرفت که زندگی واسم نذاشته. نه میتونم دیگه کتاب بخونم، نه برم سر نتیجه گیری پایان نامم و نه هیچ کار دیگه ای. مخصوصا الان که فصل اول فرندز رو تموم کردم و تازه بهش معتاد شدم. این
توری پنجره ی اتاقم سوراخه چون!
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 2:45
نیمه شب ها، وقتی که سرم به طور کامل منگ خواب شده ولی پشه ها سرحال و قبراق دور سرم می چرخند؛ صفحه ی گوشی ام را در اتاق تاریکم روشن می کنم و به انتظار می نشینم... یک، دو، سه. بعد تک تک پشه های جمع شده به دور نور را چلیق! له می کنم و در آرامش می خوابم. منظره صفحه ی گوشی ام در فردای آن روز تماشایی است!
توی دنیا، دوست های خوب محدودن؛ ولی دوست های خوب، دنیای نامحدودن...
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 2:45
اوایل آشنایی با وبلاگش بود. قلم پر مغز و بی پروایی داشت. جذب اش شدم. با کمی گشت و گذار در پست هاش، نشونه هایی دیدم. گفتم ای بابا! باز هم آشنا در بلاگستان! باز هم باید دست به عصا باشم حین پست گذاشتن! با هم دوست بودیم. اون بهترین کتاب ها رو بهم معرفی می کرد و من گهگاهی پاسخگوی نگرانی هاش درباره درس
بیدارم کن!
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 22:32
از دیروز و بعد از دیدن دفتر برنامه ریزی خواهرجانم، استرس آشنایی بهم منتقل شده که به سختی سعی در مخفی کردنش دارم. استرس آشنا و خاص هفته ی آخر... "جان مادرت اگه از 4/30 گذشته بود، بیدارم بکن! :-| " * خواهرجانم کمتر از یک هفته ی دیگه کنکور داره. این غول چغر بد ادا، معلوم نیست تا کی قراره نفس بکشه؟!
برداشت آزاد
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 17:47
[...] ملتفتی که چی میگم؟ والا به خدا بعضی وقتا دندون خراب، نه عصب کشی می خواد، نه پر کردن، نه روکش. دندون خراب رو باید کشید، جاشو دندون هم نباید کاشت. باس همینطوری خالی بمونه تو دهنت که وقتی می خندی، وقتی فراموشت میشه، بقیه جای خالیش رو ببینن. که اگه یادت رفته بود بهت بگن: فلانی وقتی می خندی، چقدر
این حقیقته، آدما همیشه تنهان...
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 13:21
گفتن: امروز هم شیفتت بوده؛ چرا الان اومدی؟ برگه رو ازشون گرفتم. جدول زمان بندی شده بود. امروز شیفت کاری داشتم؛ یکشنبه هم نوشته بود هوپ هوپیان با بقیه تیم بهداشت باید بره دهگردی و آموزش بهداشت. روزهای دیگه هفته هم یادم نیست! هرچند جلوی اسمم دکتر نیاورده بودن نامردا!! گیج بودم. من کی درخواست رفتن به ط
هیهات اگر ارتش موهاتو نبندی...
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 17:22
خواهر داشتن یعنی لمس لحظات خاص دخترونه. یعنی وقتی که خواهرجانت از شدت درس خوندن به سرش می زنه و یک دفعه میاد توی اتاقت، پشت سرت می شینه، کله ی متعجبت رو با تشر بر می گردونه و بدون مقدمه شروع می کنه موهات رو تیغ ماهی بافتن! ++ پیشرفت یکی از دوستان از مرحله ی پرسیدن اینکه ((شوهر نکردی؟)) در هر باری
بی خیال بالام جان، تا آخر عمرت همینه اوضاع!
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 21:16
من: حس جالبی بود شبه اَتِند بودن! می رفتیم بالای سرشون و به سوال هاشون جواب می دادیم. تجربه مقوله ی مهمیه. می ترسیدن تراش دندون رو عمیق کنن، یک دور میزدم و برمی گشتم می دیدم بدون چک کردن با سوند هم تابلوست که کجا پوسیدگی باقی مونده دارن، کجا عمقش کمه و ... خواهرجان: به حرفت گوش می دادن؟ من: چرا که ن
#بدن_من
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 21:16
اولین باری که یادم می آید کسی به من گفت زیبا هستم، اول دبستان بودم. عینکی شده بودم. عینکم را زدم و به حیاط مجتمع رفتم. خواهر بزرگ دوستم گفت: حیف این چشم های خوشگل نیس که پشت شیشه باشه؟! از همان موقع دیگر عینکم را دوست نداشتم. مخصوصا که فتوکرومیک بود و به محض رفتن زیر آفتاب شیشه هایش سیاه می شد و ما
دلبر جانان من، برده دل و جان من/ برده دل و جان من، دلبر جانان من
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 21:16
نوجوون بودم و جاهل. قدرت نه گفتن نداشتم. به قد و قواره ام نگاه می کردن و پیش خودشون می گفتن: خودشه! صورتشون رو با چادر مشکی قاب می گرفتن و می اومدن جلو. با هزار خجالت و سرخ و سفید شدن می گفتم که بچه ام و وقتش نیست. بعضی ها قانع می شدن و یک سری اصرار پشت اصرار که حالا شما ازدواج کنین، درست رو توی خون
یه روزی می بینمت!
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 21:16
وقتی فایده ای نداره، غصه خوردن واسه چی؟ نکاتی زنانه که اکثرا مردها نمی دانند! آنچه در واقعیت وجود دارد! تنهایی آدم حفظ روابط اجتماعی چرا من؟! جمدانش پشت در بود... دودستی تنهایی روش های ایجاد آرامش در آقایون! خنثی نجوا کن جوجه نباش تجربه خوب باشیم رودل احساسی اتمام همه چ