من از بچه نمی گذرم... - تاریخ: 1395/12/28 ساعت: 9:46
همان طور که روی تخت اش نشسته بود، دستش را برای باز کردن کشوی فلزی زیر تخت دراز کرد... لعنتی! دستش نمی رسید... درد می کرد! نشستن روی زمین و باز کردن کشو و بلند شدن بعد از آن دیگر مصیبت بود... مخصوصا با آن پاهای دردناکش... ترجیح می داد زنگ کنار تخت را فشار دهد... - چی شده باز خانوم نواب؟ باز دوباره
من از بچه نمی گذرم... (2) - تاریخ: 1395/12/28 ساعت: 9:46
مرد این بار برخلاف دفعات قبل نگاهش را ندزدید، در چشمان گلرخ خیره شده بود و دود پیپ را به بیرون می فرستاد: این دود که اذیتتون نمی کنه؟ صدایش لرزید: نه... ادامه مطلب
تف به ریا! - تاریخ: 1395/12/23 ساعت: 21:56
میدونی رفیق؟ دنیا و اتفاق هاش خیلی عجیب غریبن. چند روز پیش میون اتاق تکونی م( که امسال خیلی اساسی و بنیادی بود!) یه دفترچه پیدا کردم از اسامی کتاب های کنکوری که 6 سال پیش از دوست سال بالاییم گرفتم و چون نذر کرده بودم لا به لای کتاب های خودم سال بعدش دادم به افراد مستحق! بهش پیام دادم و خودم رو معرفی
مخ زنی زیر تیغ! - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 1:04
میگم بد نباشه الان که ایام ولنتاین ه، من عجق مجق ندارم و یاد خاطره ای از یکی از مریض هام در یکی از سفرهام افتادم؟! ادامه مطلب
حس خوب یعنی... - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 1:04
...دست گذاشتن روی شکم برجسته ی یکی از صمیمی ترین دوست هات، یعنی مادر شدن دختری که سه سال کنارش روی یک نیمکت می نشستی، یعنی خاله شدن...
وقتی لولو می شوم :| - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 1:04
ایام انت.خابات بود، نمیدونم چرا اون وقتا جوگیر شده و طرفدار پر و پا قرص یکی از نامزدها شده بودم... دستبند رنگ اون نامزد رو می بستم و بحث سی.اسی می کردم. جالبی ماجرا این بود که رای نمی تونستم بدم و کاسه داغ تر از آش شده بودم! الان واقعا دیگه توی اون حال و هوا نیستم و حتی از کسی که طرفدارش بودم هم بدم...
مگه میشه دوستش نداشت؟! - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 1:04
مهربونی و خوش اخلاقیش، وجدان کاری و اطلاعات بالاش، صبوری و حواس جمعش به تک تک حرکاتت: خانوم هوپیان زانوهات جلو نیاد! هوپ جان کمرت رو زمین باشه! هوپ آفرین پاهات کاملا صاف شده! اینکه توی ذهنش مونده چند ماه پیش هیکلت چجوری بوده و الان چه تغییری کردی و تشویقت می کنه، اینکه وقتی عضلاتت گرفتن و ترس از سیا...
ما که میزنیم به بی خیالی ولی خدایی 'بعضی حرفا میسوزونه قلب آدمو! ' - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 1:04
1. بدشانسی یعنی چند سال توی نوبت بخش ارتوی دانشکده دندونپزشکی بمونی تا دندون هات رو با قیمت پایین تری مرتب کنی؛ ولی وقتی داری به نوبتت نزدیک میشی، بخوری زمین و یکی از دندون های جلوی فکت بیوفته بیرون و دندون بغلی هاش هم لق بشن و یکیشون خورد بشه ( دندون های شماره 1 و 2 و 4 بالا به ترتیب) 2. خدایی دل ش...
نامه ای سرگشاده برای تو... - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 1:04
می دونی گلکم؟ هر ترسی فقط از دور ترسناکه! ترس از مرگ من و پدرت، ترس از بیماری یا ترس از جدایی از کسی که دوستش داری، همه و همه از دور وحشتناکن... عزیزدلم! وقتی روزی خدای ناکرده توی موقعیت ترسناکی قرار بگیری که تا قبل از اون زمان با فکر کردن بهش قلب کوچیکت می لرزیده، ناخودآگاه می بینی که چاره ای نداری...
لب جوی نشین و باقی قضایا! - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 1:04
1. اسکار بهترین بازیگر نقش اول هفته تعلق می گیره به پسربچه ی خجالتی که با نگفتن اینکه دستشویی داره و استفراغ های پی در پی، یونیت و در واقع بخش رو به گند کشید! :-/ و اسکار درخواست نابه جای هفته هم تعلق میگیره به منشی بخش که توقع داشت خودمون یونیت رو تمیز کنیم نه خدمات دانشکده! -_- 2. زمان خیلی سریع م...
اندو، عشق و موتور 1000! - تاریخ: 1395/12/19 ساعت: 1:04
این صحنه چندین و چند بار برایش تکرار شده، به تاول پینه مانند و کوچک سر انگشت اشاره ی دست چپش نگاه می کند و زیر لب تند تند صلوات می فرستد: خدایا خودت کمک کن خوب شده باشه... خدایا مدیون مریض نشم... گرافی ظاهر می شود و دندان به خوبی اندو شده، نفس راحتی می کشد و می گوید: اینم ازین این! فکر می کند چقدر ا...
این سکوت و این هوا و این اتاق... - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 7:23
خیره می شوم به نگاهش... لب باز می کنم... تمام شجاعتی که در چند ساعت گذشته به سختی در خودم جمع کرده ام، به راحتی می پرد... تمام دلایلی که به راحتی من را قانع کرده اند تا حرفم را بزنم، حالا غیر قابل گفتن به نظر می آیند... امان از این زبان سرخ... وای بر این تردید... قبل از اینکه دست دلم رو شود، از آن م...
شام آخر - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 7:23
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
فغان فغان که آن نگار ببست بار سفر! - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 7:23
فقط پدر جان اسمش رو وارد لیست نکرده بود که به سلامتی دقایقی پیش ایشون هم برادر جان رو وادار کرد که با متر اندازه ی دور شکم و کمرش رو بگیره. ادامه مطلب
سر و کله زدن های من! - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 7:23
1- همه میگن برادر جان خیلی به من شبیهه، در واقع ایشون یک ورژن پسرونه و خیلی بزرگ تر از منه، البته از لحاظ جسمی فقط! امروز میگفت که به فلافلی جدیدی سر زده، پیرمرد فلافلی با خیره نگاه کردن بهش گفته فامیلت چیه؟! قیافت آشناست، وقتی جواب داده گفته توی فامیلتون دندونپزشک دارین؟! برادر جان هم گفته خواهرم.....
بیایید با فرهنگ باشیم! (2) - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 7:23
به خاطر استرس و دوندگی زیادی که در دو ماه گذشته داشتم، سطح هورمون هام بهم ریخته بود و نگرانم کرده بود، خانم دکتر برای اطمینان بیشتر برام سونو نوشت، شروع کردم به لیوان لیوان آب خوردن و راه رفتن، مرتب این جملات به گوشم می رسید: - ماه چندمته؟! - دیر نبود واسه ی بارداریت؟ - بچه چندمته؟ - عه دومی دختره؟ ...
کوزه گر، بن تن و بقیه ی ماجرا! - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 7:23
1- یک آینه ی دندونپزشکی یک بار مصرف! از معاینه ی دهانی دوران پیش دانشگاهی ام دارم، که علاوه بر اینکه دندون های خودم رو باهاش معاینه میکنم، با شستن و دور نگه داشتنش از دندون ها، دهان بقیه اعضای خانواده رو هم گاهی معاینه میکنم! بله خیلی هم استریل هستم من! هر از چند گاهی لثه ی کامی دور یکی از دندون های...
خودش ان - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 7:23
انسان ها خودشان به اختیار راه زندگی شان را انتخاب می کنند، تسلیم هوای نفس شان می شوند، داد و فریاد عقل شان را نادیده می گیرند، آینده را تا حدی پیش بینی می کنند ولی باز دوست دارند خودشان تجربه کنند چون فکر می کنند با بقیه فرق دارند، پشت پا به شانس های دیگرشان می زنند و وقتی به خودشان می آیند که دیر ش...
یک شب تنهایی در پاویون! - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 7:23
کشیک فوق العاده سخت و طاقت فرسایی بود! در سختیش همین بس که نصف رمان صد سال تنهایی رو خوندم و اصلا از پاویون خارج نشدم! :)))) خیلی خسته شدم، برم خونمون دیگه! :دی + جهت جلوگیری از بد و بیراه گفتن یک نفر که خودش میدونه، کامنت های این پست رو می بندم! :)))
حس راننده کامیون بودن، بهم دست داده بود! - تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 7:23
1. خانوم هایده داره فریاد میزنه 'یه دل تو سینه دارم، میخوام اونم فداش شه، می خوام، میخوام، میخوام اونم فداش شهههه* ' من هم تند و تند مبل ها رو تمیز می کنم... میدونین؟ هر چند سال هم که بزرگ بشم، باز هم موقع مهمونی، وظیفه ای جز تمیز کردن چوب های مبل، نرده های راه پله یا درست کردن سالاد نخواهم داشت! وظ...

برچسب‌های مرتبط

رمز خود را فراموش | رمز خود را فراموش کرده ام | رمز ایمیل خود را فراموش کرده ام | fortune teller 100 true | fortune teller 1962 | fortune teller 1930 for v4 | i hate onions | i hate onions meme | i hate onions reddit | سکوت میکنم