من مهربان ندارم، نامهربان من کو؟! - تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 15:14
از دیروز تا حالا وقت هایی هست که ساکت می شم و ناخودآگاه لبخند میاد روی لب هام ولی سریع تلاش می کنم مخفیش کنم؛ چون دو سه بار مچم گرفته شده و سیل کنایه بوده که سمتم روانه شده: به چی می خندی؟ جان من بگو چرا مثل مُنگلا ساکت میشی و لبخند میزنی؟ اگه خیلی خ
آسه برو، آسه بیا که گربه شاخت نزنه؟!! - تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 15:14
امروز خواهرم با رنگ پریده تعریف می کرد صبح زود توی ایستگاه اتوبوس بوده که پیرمردی اومده پیشش ایستاده و گفته: دخترم بیا این شکلات رو بگیر. بعد خواهرم هی گفته نه ممنون نمی خورم. پیرمرده هم هی اصرار پشت اصرار که نه بگیر ازم دخترم. وقتی دستش رو دراز می ک
این دختره اینجا نشسته، گریه می کنه، زاری می کنه... - تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 15:14
دلم ریش میشه وقت هایی که دارم تلاش می کنم بچه ی گریان زیر دستم رو به هر نحوی که شده کنترل کنم و همراهش که فکر می کردم مادر یا پدر بچه است، میاد زیر گوشم آروم میگه: خانم دکتر! حواستون بهش باشه مادر نداره... خانم دکتر لوس بودنش بخاطر اینه که بدون پدر،
تا خاطر تو ذهن مرا ناز کند... - تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 15:14
یه سوال سهل ممتنع ذهنم رو درگیر کرده! اگه موقعیتی پیش بیاد واستون که هم زمان کسی رو دوست داشته باشین ولی احتمالا اون نه و از طرفی کسی شما رو دوست داشته باشه ولی شما نه، چکار می کنین؟ به اون طرف از علاقه تون میگین و تلاش می کنین اون هم از شما خوشش بیا
وقتی صبرت لبریز میشه! - تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 15:14
مادرجان شکوه ام میگه حرص نخور، هر جا صلاحته میری. دوستم میگه حرص نخور، واسه همه همینه. ولی من نمی تونم حرص نخورم از دست کارمندهای دانشگاهمون که مدارک فارغ التحصیلیم رو بعد از بیش از یک ماه فرستادن و باعث شدن به این وضع دچار بشم. یک هفته نامه رسان که
بنشین تا بگویم شرح چنگیز سبیل چخماقی که به روسری بنفشم چشم داشت را! - تاریخ: 1396/7/29 ساعت: 15:14
١- واسه پدرجان پاورپوینت مقاله اش رو آماده می کردم. موضوع اش درباره ی تکنیک های جنگ روانی که مغول ها پیاده کردن و تونستن با استفاده از این روش ها عملیات نظامی شون رو به راحتی در ایران پیاده بکنن، بود. حالا جدا از وسواس علائم نگارشی که با آموزش های شب
اینم از این... - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 0:30
غول فارغ التحصیلی هم با گرفتن نزدیک به ٤٠ تا امضا از اساتید راهنما و داور، پرستارهای بخش ها و هر سوراخ سمبه ای که توی دانشگاه وجود داشت و من توی این ٦ سال گذرم بهشون افتاده و نیوفتاده بود، ناک اوت شد. کلید کمدهام رو تحویل دادم. روپوش و مقنعه ها و جعبه ی ابزارم رو برداشتم تا ببرم خونه. با بدبختی آرتی...
آقای آنگل و خانم توربین، خواب خوشی را برای شما آرزومند هستن! - تاریخ: 1396/6/26 ساعت: 4:07
+ کشته مرده ی رابردمی* هستم که به عنوان پتو روشون انداختن! * به همراه وسیله ای قاب شکل می بندیمش داخل دهان بیمار و دور همون دندونی که میخوایم عصب کشی اش کنیم.
راستی! - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 11:15
یه قسمتی توی فرندز هست که راس میخواد دندون هاش رو سفید کنه ولی سرخود مواد بلیچینگ رو زیاد از حد روی دندون هاش نگه میداره و دندون هاش خییییلی سفید میشن. بعد اول کار فکر می کنه خیلی دلبر شده و واسه همه لبخند مَکُش مرگ ما میزنه! ولی خیلی زود متوجه میشه که به نوعی گَند زده به دندون هاش و تلاش می کنه دند...
نمک اعظم که بودیم، بلاگر برتر هم شدیم! - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 11:15
تُف به ریا! تبریک به بقیه ی دوستای بلاگرم(به ترتیب!): هولدن کالفیلد، جیمی ماینر( سناتور تد سابق!)، فیش نگار، گندم عروس!، بهار، شباهنگ، دلژین، زیزیگلو، مهشاد، لیمو جیم، آرزو :)، حنا، یکتا، آمیرزا، غزاله زند، bookworm و ام اسی خوشبخت...
وقتی خسته از رقص برگشتم، دیدم بلاک شدم! - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 11:15
می دونین؟ یکی از زمینه هایی که آقایون رو درک نمی کنم وقت هاییه که در یک گروه اد میشم و سریع میان پیام خصوصیم. خدایی با شیوه های جدید مخ زنی آشنایی ندارم؛ ولی فکر می کنم مثلا اینکه طرف همون اولین جملات بپرسه متولد چه ماهی هستین؟ بعد من بگم: ماه آقای دکتر؟!! چطور؟!! و طرف بگه: چون خانم ها سنشون بعد از...
عزیزم، بغل کن نگامو، بگو بی قراری... - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 11:15
من که حواسم بود کفشم با مانتوم ست باشه؛ نمیدونم چرا این طور شده بود؟ کهنه و رنگ و رو رفته ترین مانتوم رو پوشیده بودم با یه شال سبزآبی که یادم نمیومد کی خریدمش. تنها کاری که کردم از مامانم مقنعه ی مشکیم رو گرفتم و سر کردم. اون هم کهنه بود ولی چاره چی بود؟ از اون طرف فقط دو تا از استاد داورا اومده بود...
به خداوند قادر متعال که یادش شفای آلام دردمندان است، سوگند یاد می کنم... - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 11:15
و در آخر پایان نامه ام رو تقدیم میکنم به: خدایی که آفرید، جهان را، انسان را، عقل را، علم را، معرفت را، عشق را. و به کسانی که عشقشان را در وجودم دمید، مهربان خانواده ام. ادامه مطلب
گوشواره هایت را تا به تا بیاویز! - تاریخ: 1396/6/13 ساعت: 3:55
یکی از بدترین حس های دنیا واسه یک دختر، این نیست که اونی که خوشش میاد ازش نفهمه و نمی فهمه؛ این هم نیست که همیشه دم عروسی ناخن وسطی دست چپش و ناخن شست راستش کجکی می شکنه! یا حتی این هم نیست که چرا هر چی دلش بخواد نمی تونه شیرینی بخوره! بلکه این می تونه باشه که دست بکشه به نرمه ی گوشش و ببینه جا تره ...
و بالاخره قسمت 200 اُم : دِنتیستری دایِریز!! - تاریخ: 1396/6/6 ساعت: 16:38
اگه بهارِ عزیزم نگفته بود اصلا و ابدا حواسم به تعداد پست هام نبود! 200 تا پست بیانی! مرسی از اون هایی که خاطرات دندونی ِ خودشون رو برای من فرستادن و ممنون از بقیه که بهانه آوردن که خاطره ندارن و یا خاطره شون قابل پخش نیست! با بعضی هاش خیلی خندیدم، از یک سری از خاطرات ترسیدم چون می دونم اگه حواسم جمع...
هلپ می ( موقت) - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:03
مطالبم مرتب داره کپی میشه، این که به کجا منتقل میشه رو نمیدونم، فقط میدونم اصلا این روند رو دوست ندارم. دوستان بیانی! کدی یا راه حلی سراغ ندارین که بتونم کپی مطالبم رو ببندم؟! بعدا نوشت: با کدهایی که آقا امین گفتن، خداروشکر مشکلم حل شد. پست رو چند روزی نگه می دارم تا بقیه هم بتونن کدها رو ببینن، فقط...
پزشکِ دَهانیم!+ الحاقیه - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:03
بعداً نوشت: به مناسبت اینکه پست بعدی وبلاگ ٢٠٠ اُمین پُسته و یک دلیل دیگه ای که بمونه واسه خودم! دوست دارم بیاین و توی نظر خصوصی از خاطرات خنده دار، ترس ها، گلایه ها و انتظاراتتون از دندونپزشکی بگین! بعدش توی اون پست همه رو با هم منتشر می کنم، فقط اگه دوست ندارین اسمتون گفته بشه، اعلام کنین. از همکا...
کسی که چشماش یه کمی روشنه/ شاید یه قدری هم شبیه منه - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 23:13
یک - دراز میکشه و دهانش رو باز میکنه. با وجود سن کمش ردِ پای پلاک پارسیل توی فکینش دیده میشه. قبل از اینکه ازش بپرسم با خودت چکار کردی دختر؟ میگه که بازیکن تیم ملی فوتبال بوده و این عشق چنین بلایی سرش آورده. هزینه ی ایمپلنت رو هم نداشته وگرنه دندون مصنوعی استفاده نمی کرده. بهش میگم " فوتبال فقط واسه...
برای فریبا جانم ؛-) - تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 21:30
کی گفته دوستی مجازی الکیه؟! کی گفته به حرف هایی که اینجا میزنن اعتباری نیست؟ پس چرا انقدر مهربونیش به دل من نشست؟ چرا انقدر احساس نزدیکی می کنم باهاش با اینکه چندین سال ازم بزرگتره؟ چقدر صبر کرده باشم برای دیدنش کافیه؟! چهار سال خوبه؟ انقدر این زمان طولانی بوده که وقتی از دور ببینمش، به سمتش پرواز ک
چه بویی پیچیده اینجا، به به! :-/ - تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 21:30
باز بابا قصد خروج از خونه رو کرده. بوی گلاب و حرم توی خونه پیچیده، فضا خیلی معنوی شده و دوباره من و مادرجان بینی هامون رو گرفتیم که سردرد نگیریم. فکر نکنین بابام به خودش گلاب یا عطر مشهدی میزنه ها، نه! بلکه پدرجانم اخیرا از عطر معروفی که زمان خودش گرون قیمت هم بوده، استفاده میکنه. همین چند سال پیش

برچسب‌های مرتبط

رمز خود را فراموش | رمز خود را فراموش کرده ام | رمز ایمیل خود را فراموش کرده ام | fortune teller 100 true | fortune teller 1962 | fortune teller 1930 for v4 | i hate onions | i hate onions meme | i hate onions reddit | سکوت میکنم