دل نیست کبوتر...
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 9:59
هنو هم دوسش داری دیوونه؟ ... با تو ام! راستش رو بخوای...نه... دیگه نمیخوامش، حتی یه ذره... یعنی دلت نمی خواست الان هم نفست بود؟ باورت میشه؟ نه... دلم از اون بوم پریده... از اون دام رها شده... پس چرا؟ چرا چی؟! چرا می ذاری فکرش بیاد توی سرت؟ خودش میاد... تازگیا خیلی کم... ولی میدونی؟ چیو؟ دیگه فکرش اذ...
باید اعترافی بکنم... مادرم که می خندد، خوشبختم
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 9:59
ننه جون همیشه میگفته که 70 روز بعد از عید به دنیا اومده؛ یعنی حدودا اوایل خرداد... ولی شناسنامه اش چیز دیگه ای میگه و 31 شهریور رو نشون میده... چندین سال پیش خرداد رو برای تبریک بهش انتخاب کرده بودیم و حتی خرداد ماهی که چهارم دبستان بودم براش یه مجله خانواده کادو گرفتم! کلا مامان خیلی سخت گیره! ازون...
عزیز مهر من ؛)
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 9:59
شب یلدا بود و قهوه ای های نا منظم و دلبر، بین خرمن موهای مشکی... بدترین شب یلدای همه عمر... دو ماهه که قهوه ای ها گم شدن، جای موقتشون رو پس دادن... و حالا دوباره مشکی پر کلاغی، با قار قارش خبر از رسیدن زیباترین فصل سال می کنه... + منطق پاییز، مثل بی منطقی زنی است که وقتی دارد از زندگی مردی می رود ، ...
چالش انتخاب 3 از 10 بهار پاتریکیان
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 9:59
- زیباترین عکسی که از طبیعت گرفتین ؟ - اولین خاطره ای که از زندگی دارید،چیست؟ دورترین خاطره های که دارم برمیگرده به دو یا سه سالگیم، تصاویری خیلی محو... توی یه خونه قدیمی کوچیک اما حیاط دار زندگی میکردیم... ازون خونه هایی که آشپزخونه شون اون طرف حیاطن... یه تصویر مربوط به وقتیه که شیرینی خریده بودیم...
دیگه این مدلش رو نداشتم که خداروشکر کلکسیونم تکمیل شد :|
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 9:59
ادامه مطلب
مهردخت ؛)
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 9:59
هر سال... روز تولدم، شمع های بیشتری برایم اشک می ریزند... گردن آویز پاییزی ام ؛) + موهام، تا دیروز تا انتهای مهره های کمری م امتداد داشتن... امروز اومدن تا زیر شونه هام... امان از دست آرایشگرها و قیچی توی دستشون.