خواب و بیدار
-
تاریخ: 1395/11/21 ساعت: 7:23
دوست دارم خواب طولانی عصرگاهی را تحریم کنم؛ بیدار ماندن بعد از 2 نیمه شب را هم... اولی باعث سنگینی سر است و دومی موجب سنگینی دل... اولی خلق و خوی ات را بهم می ریزد و دومی هورمون هایت را... اولی را با نوشیدن شکلات داغ آرام می کنی و دومی را با ریختن اشک...
باغی که دیگه تا گلو، تو پاییزه...
-
تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 18:15
مریض، که خانمی حدودا بالای 50 سال بود رو روی یونیت خوابوندم و استاد رو صدا زدم تا دندونش رو معاینه کنه و اجازه کار بهم بده. ادامه مطلب
رمز خود را از من بخواهید!
-
تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 18:14
پست بعدی رو با توجه به خطابه ای که توی این پست ارائه دادم! قراره رمزی بنویسم، دوستان آشنا یا وبلاگ داری که مایل به دریافت رمزن، بگن تا براشون رمز رو بفرستم ؛) قسمتی از پست بعد( مثلا میخوام هیجانش رو زیاد کنم!! ): فقط یه کنجکاوی بود، دوست داشتیم به عنوان یک فان بهش نگاه کنیم... سرگرمی ای که قول دادیم...
furtune teller 1
-
تاریخ: 1395/8/28 ساعت: 18:14
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
I hate onions
-
تاریخ: 1395/8/23 ساعت: 15:14
عکس زیر نشون دهنده میزان علاقه ی قلبی من به پیازه! دو لایه دستکش بر دست-لاتکس و پلاستیکی- تا خدای نکرده دستم بعد از خرد کردن پیاز، بو نگیره! که اگه بو بگیره تا دو سه روز هر بار که دستم رو طرف بینی ام بگیرم، حالم بد میشه! مطمئنم اگه غذا پختن بدون پیاز خوشمزه می شد، سراغش رو اصلا و ابدا نمی گرفتم!! خو...
سکوت می کنم که این سکوت منطقی تره...
-
تاریخ: 1395/8/23 ساعت: 15:14
واقعا در عجبم از درجه ی پستی یک سری از جوون ها( شما بخونین پسرا!)، که متاسفانه روز به روز به تعدادشون اضافه میشه... چطور می تونن انقدر بد باشن؟! چطور می تونن تا این حد گرگ باشن و توی لباس میش فرو برن؟! چطور انقدر خودشون رو خوب نشون میدن برای خانواده ی از همه جا بی خبرشون که از ته دل بهشون افتخار میک...
ای دوست برای دوست، جان باید داد!
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 17:23
1. ما جماعتی که به وبلاگ هامون دلبسته ایم و خیلی از ناگفته هامون رو به راحتی اینجا میگیم چون فکر می کنیم کسی ما رو نمی شناسه، اگه یه روزی متوجه بشیم که یه آشنا نوشته هامون رو می خونه، چکار می کنیم؟ خب گزینه های مختلفی هست: وبلاگ نویسی رو رها کنیم، وبلاگمون رو عوض کنیم، توی همون وبلاگ بمونیم ولی رمزی...
و باز هم چالش، این بار گوگولی بلاگر!!!
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 17:23
بنده به صورت غیر رسمی! دعوت شدم به این چالش، از جانب ابواسفنج خان... اگه دارین پرتقالی، نارنج ی، چیزی می خورین، همین الان چاقوهاتون رو بذارین کنار و عکس ابرگوگولی بلاگفان رو تماشا کنین، بنده مسئولیتی قبول نمی کنم بعدا :))) لینک ( حذف شد!)
که یادت نیاد تولد من چند پاییزه؟
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 17:23
هر وقت به نزدیکی چراغ قرمز میرسه، ناخودآگاه یاد اون حرفش میوفته که: توی لاین اول نایست، این لاین دیرتر بقیه جلو میره، بکش دست راست... بعضی وقت ها مقاومت میکنه و میره سمت چپ، ولی اکثرا به خودش میگه: با کی لجبازی می کنی؟! و راهنمای راست رو میزنه... + بشنویم ( هشدار: خطر دپسردگی! ): یه روزی میاد + با ت...
چی شد که اعتراف کردی مامان؟!
-
تاریخ: 1395/8/18 ساعت: 17:22
هی به خودت میبالی که صورتت فلانه، چشمات بهمانه و وقتی گریه می کنی صورت و چشمات سریع حالت عادی پیدا میکنن! ولی نه عزیزدلم، نه دخترم... من مادرتم... هر بار که از دستشویی میومدی با یه نگاه به چشات می فهمیدم کلی اشک ریختی، هر بار که از حمام میومدی از صدای گرفته ات می فهمیدم زیر دوش ضجه زدی، هر صبح که بی...
مرد بودن یا زن بودن؟! مسئله این است!
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 9:23
همین ده پانزده روز پیش بود که به پژال گفتم بیمار زن و مرد فرقی ندارند و تا به حال بیماری نداشتم که بخواد حتما دانشجوی پسر براش کار کنه که... ادامه مطلب
اینم یه پست مخصوص شب جمعه!
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 7:54
هوس که شاخ و دم نداره! یه روز رنگینک هوس میکنی و دو روز بعدش حلوا. قبول ندارم که حلوا رو فقط باید توی عزا پخت و خورد، شب جمعه هم میشه این دسر خوشمزه رو به نیت اموات درستش کرد و زد بر بدن... رنگینک فرد اعلا :) حلوای شب جمعه!! + بد نیست نگاهی به پست شب جمعه زیزیگلو بندازیم! +شما هم اگه تک و توک بین مو...
بیایید اضغاث احلام نبینیم :|
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 21:37
د: هوپ دیشب خوابت رو دیدم از صبح تا حالا جلوی چشممه! ه: عه چی دیدی؟ د: خواب دیدم تو یه لباس عروس آبی پوشیده بودی... من یه لباس عروس سفید... چندتا دختر دیگه هم بودن که یادم نیست کیا بودن ولی لباسای مجلسی پوشیده بودن اونا! بعد یه سری در بود که باید از اینا رد میشدیم یه دنیای دیگه اونور در بود که نسبت ...
حسرتی که دائمی شد...
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 21:37
بعد از کلی پایین و بالا کردن، جای پارکی پیدا و به راحتی پارک کرد و برای بار هزارم یادش اومد که او پارک دوبل را به سختی میزد... خیابان ترافیک مزخرفی داشت و دلیلش کلینیک ها و مطب های متعددی بود که توی محدوده اش قرار داشتند، برای علی خوشحال بود، تلاش هاش به ثمر نشسته و کلینیک نوپاش بین مردم خوب جا افتا...
به قول دخترعمه...
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 21:36
بعد از کشیدن کارت و گرفتن جعبه کفش، این مصرع ناخودآگاه روی لبم جاری شد: من به چشم خویشتن دیدم ک جانم می رود! + عامل فرار کردن جان من! + همانا پول به سختی به دست آمده و به آسانی خرج می شود :|
نذری فقط باید قیمه باشه!
-
تاریخ: 1395/7/23 ساعت: 21:53
دهه محرم امسال هم تموم شد، معلوم نیست محرم سال دیگه باشیم و بتونیم عزاداری کنیم... محرم امسال حال و هوای دیگه ای واسه ی من داشت... بعد از سفرم به کربلا واقعا علاقه ام به امام حسین زیاد شده، حتی می تونم بگم بیشتر از امام رضا ^_^ با جک ساختن درباره ی محرم موافق نیستم، ولی یه جایی خوندم که میگفت: ' من ...
از تو ممنونم... نکردی جوابم...
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 20:07
حسین جان! چه کردی با دل من، در کربلایت؟! که این دل، برای بین الحرمینت، دل دل میزند...
بنگاه خیریه!
-
تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 4:50
' تصمیم گرفتیم تا پایان درست، شوهرت بدیم! ' الان من چی بگم که جرئت ندارم برم توی بخش فلان، دنبال استاد پایان نامه ام؟! از منشی های مختلفش تا آقای فلانی که مسئول خدماتیشه، من رو میکشن کنار و مورد معرفی میکنن بهم :| خب آدم معذب میشه، بعد بهونه پیدا می کنه و دیگه سراغ استادش نمیره، بعد پایان نامه اش رو...
Love handles
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 9:59
وقتی ایروبیک رو سه ماهه به خاطر آسیب زانوت رها کردی... وقتی تقریبا یک ماه تابستون رو مسافرت بودی و به خوردن شام عادت کردی... وقتی کلی غذای عجق وجق پرکالری یاد گرفتی که واسه ی خودت درست کنی... وقتی اخیرا حواست به تناسب اندامت نبوده... نتیجه اش میشه ظاهر شدن دستگیره های عشق توی بدنت که مایه ی عذابته! ...
محله گل و بلبل
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 9:59
رشد کردن و بلند شدن درختهای کوچه، علاوه بر اینکه محله رو سرسبز و زیبا کرده؛ خداروشکر باعث شده که همسایه ی کنجکاو ( شما یه جور دیگه بخون!) رو به رویی تفریح جذاب چک کردن رفت و آمد همسایه ها رو از دست بده :| آخی گوگولی :))