می دونی؟ عیبی نداره اگه حالت خوش نیست!
-
تاریخ: 1399/9/22 ساعت: 1:46
بعد از هر از دست دادنی، اون وقتی که مطلب حالت نیلوبلاگ مطلب خوش نیلوبلاگ مطلب نیست نیلوبلاگ و دنبال یه طنابی برای بالا کشیدن خودت از این چاه وَیل. دقیقا زمانی که ناامید شدی اصلا طنابی باشه و دست هات رو به دیوارهای چاه می کشی و سعی می کنی جای
صبور باشید
-
تاریخ: 1399/9/22 ساعت: 1:46
ذهنم درگیر یک کتاب و یک سریِ پادکسته که یه جورایی بهم مرتبطه، میخوام یه پست قشنگ در موردشون بنویسم؛ اینجا می گم که یادم نره و زیر قولم نزنم! پی نوشت: دیدی ٢٠٠٠ روزگی وبلاگم رد شد و حواسم نبود. وبلاگ قشنگم دوستت دارم بیشتر از هر شبکه مجازی. ببخشین اگه بعضی وقتا بهت کم توجهی میکنم. بوس
هر شب تجاوز به یک خاطره
-
تاریخ: 1399/9/22 ساعت: 1:46
بلندی موهام به حدی رسیده بود که اگه پسر بودم، بهم میگفتن: همون پسره که موهاش بلنده؛ ولی الان که دخترم، بازم از نظر خانم ها، دختر مو کوتاهه بودم. این شد که تصمیم گرفتم باز هم کوتاهشون کنم تا دختر موکوتاهه ی واقعی باشم! ادامه مطلب
ای غم تو برو گوشه کناری بنشین
-
تاریخ: 1399/4/25 ساعت: 15:07
فکر کنم قراره تا آخر عمرم هر بار پیرمردی رو که یکم شبیهش باشه ببینم، بغض کنم.
بنگاه شادمانی ٢
-
تاریخ: 1399/4/25 ساعت: 15:07
یه جورایی انگار شدم دلال ازدواج! بدین صورت که هر کسی رو بهم معرفی می کنن، میگم خودم که نمی خوام ولی فلانی رو می شناسم دختر خوبیه و قصد ازدواج داره، بعد عکس و شرایط پسره رو می فرستم واسه دختره، اگه دخ
بعضی وقتا یکم خشونت لازمه
-
تاریخ: 1399/4/25 ساعت: 15:07
- اگه دوباره رنگ خنثی برداشتی من می دونم و تو! + خب بهم نمیاد چیکار کنم؟! - اون وقت چطوری روسری های رنگارنگ من بهت میاد؟! قایمکی من سرت می کنی عکس می گیری میذاری پروفایلت که دیگه نتونم جایی سر کنم؟ +
هوپ و بیماران در هفته ای که گذشت. (٢٦)
-
تاریخ: 1399/4/25 ساعت: 15:07
یک- زن توی باشگاه دید که وقتی نزدیکم شد، ماسکم رو زدم و ازش فاصله گرفتم ولی باز فاصله رو کم می کرد و بی توجه به اینکه سانس ورزششون شروع شده و من میگم دکتر فلانی رو نمی شناسم، اصرار داشت که حتما می شنا
خودمو دوست دارم، اما نه به اندازه تو
-
تاریخ: 1399/3/27 ساعت: 18:51
میگه اصلا یادم نمیاد موهات هیچ وقت بلند بوده باشن، انگار همیشه همین مدلی بودی. میگم ینی انقدر بهم اومده؟ میگه نه از بس موهامو کوتاه می کنم، می بینمت یاد خودم میوفتم. میگم خب من چیکار کنم شبیه منی؟ میگ
میری و میرم بی خداحافظی، بدون سلام.
-
تاریخ: 1399/3/27 ساعت: 18:51
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید ادامه مطلب
یالان دونیا
-
تاریخ: 1399/3/27 ساعت: 18:51
دنیا درست از همون وقت که کفش هامون دیگه واسمون کوچیک نشد، اون روی زشتِ خودش رو بهمون نشون داد.
اگه روزه ای و حساس، بذار دو ساعت دیگه این ستاره رو خاموش کن!
-
تاریخ: 1399/3/7 ساعت: 23:02
u200fتو بحر کیک پزی فرو رفته بودم عمیقا. چندین بار مایعش رو چشیدم تا شیرینیش رو چک کنم. چند بار هم حتی انگشتام رو حین طراحی لایه لایه اش با زبون پاک کردم. موقع شستن ظرف ها بود که حس کردم ته گلوم شیرینه، ت
من به آفتاب، یه سلامِ تازه می دم.
-
تاریخ: 1399/3/7 ساعت: 23:02
دخترک عاشق رنگ کردن ناخن هایش بود. صورتی کمرنگ، صورتی پررنگ، پوست پیازی، کِرِمی، نقره ای، طلایی، آبی و بنفش هالوگرامی. حتی وقت هایی به زعم خودش شاخ غول رو می شکست و بادمجانی شان می کرد. آخرین باری را
تلقین
-
تاریخ: 1399/3/7 ساعت: 23:02
نمی دونم چرا از دیدنش می ترسیدم. میشه گفت تقریبا اکثر فیلم های سال ٢٠١٠ رو دیده بودم الا inception. شاید از بس همه می گفتن خیلی خفنه و متوجه نمی شی چی شد و ذهنت به هم می ریزه و این صحبت ها، مقاومت می
کیپ گویینگ
-
تاریخ: 1399/3/7 ساعت: 23:02
به سرم زده شدیداً برای غیرفعال کردن اینجا. چند روزه دارم سرچ می کنم که ببینم چطور میشه وبلاگم رو ببندم و هر وقت خواستم برگردم، اما چیزی پیدا نکردم. اگر کسی بلده من رو راهنمایی کنه، ممنون میشم ازش.
بگو سیــــب!
-
تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 0:10
عکس لبخندی که واسه مریض طراحی کردم رو براش می فرستم و میگم: یادش بخیر، یه زمانی دندونپزشک بودم. می خنده و میگه: الان چی هستی مگه؟ -دخترِ خانه دارِ خونه نشینی که یا داره آشپزی می کنه؛ یا کیک و دسر درست
شادمان باش ولی حال مرا هیچ نپرس
-
تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 0:10
توی سه گانه ی before زوجی که دست تقدیر از هم دورشون می کنه، بعد از نه سال به واسطه ی کتابی که پسر از خاطرات کوتاهشون می نویسه، با این پس زمینه ذهنی که دختر بخونه و خودش رو نشون بده؛ دوباره هم رو می بی
دستِ بیگانه
-
تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 0:10
سندرم دست بی قرار، فقط اونجایی که دست های همیشه فعّالت توی دهان مردم، تو این شرایط قرنطینه ازت حساب نمی بره و از حوزه ی کیک پزی می ره توی سبزی پاک کنی و آش پزی و آشپزی و بازم دنبال یه کار دیگه است تا
هی بازیگر! گریه نکن، ما هممون مثل همیم/ صُبا که از خواب پا میشیم، نقاب به صورت می زنیم!
-
تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 0:10
مفهوم طرحواره و تله های زندگی رو اولین بار توی کتب روانکاوی متوجه شدم. تله زندگی میگه که دوران کودکی روی بزرگسالیت کاملا اثر می ذاره و جوری شخصیتت رو شکل می ده که باورت نمیشه. مثلا دلیل اینکه همیشه جذ
لب مرز
-
تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 0:10
به لاکی که به ناخن های پام زده بودم، نگاه می کردم. رسیدم به انگشت یکی مونده به آخری که همیشه خدا سرش بی کلاه می موند. زرشکی بود لاکم. گفتم بذار یه بار دیگه هم بزنم که زود لب پر نشه. زدم و رنگش شد به س
عصر نایتینگل ها
-
تاریخ: 1399/2/7 ساعت: 0:10
-آب ِ دماغ شور و تا حدودی سیرکننده است. واگویه ی من بعد از شیفت امروز، شروع آلرژی بهارانه و عدم توانایی پاک کردن بینی زیر ماسک. به نظرم هیچ وقت و به هیچ نحوی نمی تونیم فداکاری و زحمات کادر درمان رو